نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۰

حلقه ی زلف است رهزن تر ز طوق غبغبش

نقد دل را کرده ام هندویی خال لبش

گر نی ام من گرمتر در عشقباری پس چرا

غیر چون بیند مرا از دور می گیرد تبش

آن الف قد گرچه دایم شمع مکتب خانه است

بی سخن در حسن خورشید است طفل مکتبش

دُرد خواهد کرد بر دستت حنا بندد چو غیر

روی دست او فخور پستی مده بر مطلبش

نیست نقش خال مشکین کز صف افتاده است

عکس داغ دل مرا بر آب یاقوت لبش

گرچه سیل جلوه ی مستانه هوشم برده است

گشت بی لنگر دل از طوفان حسن مشربش

نیست تنها ناز را پیراهن تن داغ دل

هست در دیوان حُسن آیینه داری منصبش

دیده ام تا خال شبرنگش بر آن صبح جبین

سوختم در مجمر گردون سپند از کوکبش

پرتو رخسار او هر قطره اشکم را ز نور

می دهد در دیده هم چشمی به ماه نخشبش

جان نخواهم برد از افسون این هندل نشین

طرفه هندوی جگر خواری است فال غبغبش

می گذارم شاخ بر دیوار و آن گل را ز شوق

می کشم چون غنچه در بر تنگ نورس امشبش