نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۹

از شرم برق آهم گر آب گردد آتش

افتد چو عکس داغم گرداب گردد آتش

تا شعله زد به جانم خون گرمی نگاهش

در سایه ی کبابم خو ناب گردد آتش

گر ناله ی سپندم در کوهسار پیچید

در صلب سنگ خارا سیماب گردد آتش

روی نیاز آن زلف بر روی آتشین است

ابر نماز هندو محراب گردد آتش

نورس فروغ حسنش نظاره سوز باشد

کز رشته نگاهش مهتاب گردد آتش