نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۰

بس که چشمش نسخه ها تالیف کرد از باب ناز

از نگه مژگان رسا تر گشت در آداب ناز

بس که موج عشوه ی طوفان نگاهش می زند

کشتی ام چون مردمک افتاده در گرداب ناز

طایر جان بال بر هم زد چو زد مژگان به هم

ریخت خون عالمی چشمش به استصواب ناز

هر نگاهش حل مشکل عقده ی امید را

هر سر مویش چو مژگان فاتح ابواب ناز

دود آهم سرمه ی چشم تغافل می کند

ناله ام را کرده است افسانه بهر خواب ناز

بهر صید ماهی دل با کمند دام زلف

کرده از مژگان مهیا نرگسش قلاب ناز

تا که گیرد ارتفاع آفتاب عارضش

دل به کف از خال آن لب دارد اُصطرلاب ناز

همچو دل نورس ز سحر تازه ی انشای لطف

از خط و خالش کند آیینه استکتاب ناز