نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۸

منم چو آب گهر باشم ایستاده اگر

سوار هر نظرم چون گلم پیاده اگر

ز ذوق هر سر مویم دهان کند پیدا

به لب گزیردن جانان کنم اراده اگر

به رنگ آیینه نقشم نشسته است درست

مدان ز ساده دلی دل دهم به ساده اگر

کمان من نتواند کشید بازوی چرخ

به چنگ شوخی مژگان شدم کباده اگر

چرا ز یاد حریفان نمی روم بیرون

ندیده اند به معنی مرا زیاده اگر

سوار مردمک چشم دل زهر راهم

مرا چو نقش قدم دیده ی فتاده اگر

طریق همرهی کس نمی دهم از دست

به زیر پا سر من می رود چو جاده اگر

قدم ز دایره بیرون چو نشئه بگذارم

شکسته شیشه چرخم ز زور باده اگر

به نیم جلوه توانم ز خویشتن رفتن

چو آب آینه ام نورس ایستاده اگر