نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۴

عزتم از عرض خواری ساخت دشمن بیشتر

سیلی صرصر چراغم کرده روشن بیشتر

گل ز مژگان ترم جوشد زگلشن بیشتر

دانه دارد خوشه ی آهم ز خرمن بیشتر

چوب نرمی هاست هستی را حصار عافیت

پایدری رنگ را باشد ز روغن بیشتر

ترک سر بر تارک من زد گل نشو و نما

سر بریدن شمع را افروخت گردن بیشتر

بی قلم که صفحه ها پوشند تشریف رقم

دستگاه این آستین دارد ز دامن بیشتر

مانع نور حضور از خلوت دل دیده شد

تیر کی این خانه را گردد ز روزن بیشتر

در وطن روشندلان را نیست رنگ آبرو

خاک بر فرق گهر باشد ز سوزن بیشتر

از تعلق داد آزادی مرا سرگشتی

سنگ می گردد سبک سیر از فلاخن بیشتر

در جهان سوزی است با ظالم چو شد همدم خبیث

باشد آتش را خروج از سنگ و آهن بیشتر

بیشتر گردد پرستاری چو سنگین شد مریض

در جهان زین رو نشیند نقش کودن بیشتر

دانه را افتادگی ها می کند رایت بلند

در سرافرازی علم گردد فروتن بیشتر

نورس افزون از مداوا در دهن گردیده است

زخم بر تن دارم از بالای جوشن بیشتر