کند بنیاد مرا چون سیل بی زنهار یار
کرده کسب این ماجرا از چرخ کج رفتار یار
از لطافت همچو جان جانان نیاید در نظر
دیده را بی پرده گردد مانع دیدار یار
می کند دلجویی ما زخم کاری بیشتر
نیست کارش با دل از کف دادگان پر کار یار
داد از زهر تغافل آب تا تیغ نگاه
خونی صد مدعا شد از وفا نی زار یار
برد تا نقد دل از کف بر در انکار زد
بس که افتاده است کافر ماجرا عیار یار
نیست تنها رسم بی مهری همین با روزگار
دیده ام در نارسایی ها رسا بسیار یار
در هلاکم نرگسش انگاره ی دیگر گرفت
کرده است از ناز پنداری مرا انکار یار
از خط مشکین رقم هندوی ابلق بر سر است
می نماید نقطه های خال خوش پرگار یار
دیده ی ظاهر ندارد تاب برق جلوه را
می کند مستور خود را از نظر ستار یار
می فروزد می گدازد دود بر می آورد
شمع یار و شعله یار و برق آتش بار یار
گل فروز داغ ریزد دانه ی نار سرشک
سوخت نورس را دگر در جامه ی گلنار یار