بی رنگ شد گل تو از آن رو که چیده شد
بی آب شد عقیق تو از بس مکیده شد
تا تیغ بی حجابی خود را کشیده ای
نظاره ام چوب بسمل در خون طپیده شد
از گرمی ات رقیب شب شوق تا گرفت
از اضطراب نبض دلم آرمیده شد
تا رفته ای به خانه ی آغوش بوالهوس
پای غمت زخلوت دلها بریده شد
رخسارت از نظاره ی تر دامنان شهر
با آن صفا چو آینه ی زنگ دیده شد
پیراهن نظاره چو مژگان کنم قبا
چون پرده ی حجاب تو صد جا دریده شد
هر گوشه چون ادای حدیث تو سنت است
نشنیده حرف های تو یکسر شنیده شد
چون خرده های قند لبت نقل مجلس است
حلوای قصه ی تو مکرر چشیده شد
شد دستگاه بوالهوسان سیب غبغبت
آخر ترنج سیم تو نار کفیده شد
با خرمن گل تو طراوت نمانده است
امشب مگر به ینجه گلابت کشیده شد
سر رشته داده ای ز کف از پیشتکار خویش
این تار تنگ تا تنه کشتی کشیده شد
برگ مراد خود همه پیوند کرده اند
از بس نهال شوخ تو هر جا خمیده شد
دیگر سر از هوای تو دل ها کشیده اند
دست هوس به دامن وصلت رسیده شد
نورس قماش خال وخطش در نظر مرا
موج سراب و داغ جبین خار دیده شد