دل زصهبای خیالش مست شد هشیار شد
بخت خواب آلود از این افسانه شد بیدار شد
دیده و دل زآتش لعل و بهار عارضش
شبنم گل شد شرر شد باده شد گلزار شد
دل ز نیرنگ خیال و جوهر آن خط سبز
محو شد آیینه شد تمثال شد زنگار شد
از خیال جلوه اش آیینه ی داغ دلم
محو جان شد نقش چین شد ساده شد پرگار شد
موج اشکم از در گوش و خیال کاکلش
رشته ی جان شد گهر شد سبحه شد زُنار شد
دل ز حسن جلوه ی آن خانمان پرداز صبر
گنج شد ویرانه شد سیلاب شد معمار شد
خال بر یاقوت سیراب لبش در دور خط
دام دل شد نقد جان شد نقطه شد پرگار شد
قطره های اشکم از کیفیت آن چشم مست
شیشه شد پیمانه شد میخانه شد خمار شد
نورس از یاد خط و خالش نفس در دل مرا
موج خون شد نقش جان شد نافه ی تا تار شد