نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۸

شاهد عیب نهان انشای سرگوشی بود

خاتم فرمان دانش مهر خاموشی بود

بس که رم از اختلاط آشنایان کرده ام

یاد یاران وحشی دشت فراموشی بود

از جواهر سرمه ی کس نیست عباسی لباس

مردم چشم مرا پوشش خطا پوشی بود

خاک کویش ارغوانی می کند هر نو بهار

اشک لعلی رنگ ما خون سیاووشی بود

بی خود از یاد مکیدن های خود دارد مرا

گرد خط بر لعل او داروی بیهوشی بود

پله ی رعنایی او بس که بالا می گرفت

سایه اش را در چمن با سرو همدوشی بود

گرنهان نازکش نورس نمی آید به بر

با خیالش خاطر ما را هم آغوشی بود