زهمت کی مرا شهباز مرغ آرام می گیرد
اگر سیمرغ صیدش نیست کی آرام می گیرد
نه تنها می مکد خورشید تابان تکمه ی جیبش
صفا از سایه ی او صبح صادق وام می گیرد
به زلف از چهره اشکم یار می چیند تماشا کن
که صیادانه اینجا دانه ی من دام می گیرد
طراوت نرگسش دارد نظر از شبنم اشکم
ز شوخی روغن چشم من این بادام می گیرد
زبان معنی بود در شاه بیت لب نکویان را
دل فهمیده عرض بوسه از پیغام می گیرد
بود ممکن که هر لب تشنه سیراب از سراب آمد
اگر از شاهد دنیا حریص کام می گیرد
مکدر هر دم این آیینه را دم سرد می سازد
چو دل شد پخته ی فکر از خیال خام می گیرد
به دست همت دل دامن اقبالش امیدم
اگر آغاز نتواند گرفت انجام می گیرد
چو انگشت است از دست ولایت منطق کلکم
سخنور چون نگین ملک جهان از نام می گیرد
از آن لب ها به یک مطلب کجا قانع شود نورس
زلعلش می رباید بوسه و دشنام می گیرد