هر که چون شمع شود سرکش از او سرگیرند
باش افتاده که از خاک ترا برگیرند
طایری چند که با کنج قفس ساخته اند
قاف تا قاف به افشاندن شهپر گیرند
مد احسان ابد را خط جانم انگارند
عارفانی که در این میکده ساغر گیرند
تشنه ای چند که فردوس شهادت جویند
شعله ی تیغ ترا موجه ی کوثر گیرند
حشم خال و خط آشوب هوس ناکان است
کشوری نیست دل ما که به لشکر گیرند
سفله ای را که خسی چند به ما می سنجد
ما خزف گوهر یکدانه برابر گیرند
روش انجم و افلاک مکرر شده است
این ره طی شده را بهر چه از سرگیرند
خون شود رزق ز پهلوی بزرگان جهان
گر مرا پای تو چون تیغ به گوهر گیرند
تلخ کامان سخنم نورس اگر گوش کنند
بی سخن چاشنی قند مکرر گیرند