نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۹

نقش است چون خط یار بر روی کار آید

عیش دگر توان کرد چون نوبهار آید

مد رسایی آه از خشم سرمه سای است

ز آنرو ستاره اشک دنباله دار آید

چو موج ناله دارد از بس به داغ پیوند

آهم زهند دوری طاووس وار آید

هر ذره ای ز خاکم پروانه ساز گردد

یک شب چو شمع یارم گر بر مزار آید

در بر چه می خرامد بهتر که بر در آید

در دل برم کند سیر تا از شکار آید

مجموعه ی نیاز است صندوق سر ناز است

پاس دلم نگه دار شاید به کار آید

سمبوسه ای ز لب داد تیغ نگاهش آخر

حلوا نفیس پختن از ذوالفقار آید

معدود کس نگردد جنسی که شد فراوان

ما را لطایف فکر کی در شمار آید

یا رب تو روزی ام کن شب ها وصال جانان

عمر دوباره ی ماست شب گرد و بار آید

گردند اهل معنی غرق محیط گوهر

یک دم سفینه ی ما گر در کنار آید

چو نخلبند تمکین کردی زنار هر بار

نخل مراد نورس تا کی به بار آید