نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۴

به نشأه همچو شراب رسیده می آید

چو چشم خویش دگر می کشیده می آید

کشیده دختر رز راز کوچه ی مینا

دماغ دار چو عینک به دیده می آید

به بی خودی مگر او را شکار خودسازم

غزال وحشی ام از خود رمیده می آید

به نیم جنبش مژگان چرا غ دیده ی من

چو طفل اشک به دامن دو دیده می آید

طراوت گلش از اشک سینه چاکان است

گلاب غنچه ی دل ها کشیده می آید

غریب نیست اگر آشنا به چشم آمد

زگریه ام نمک دل چشیده می آید

اگر چو عمر ندارد به بازگشتن میل

غمش به درد دل من رسیده می آید

به یاد روی تو اشکم نه چهره رنگین است

گلی ز گلشن دیدار چیده می آید

جواب رقعه به من گر نیامد از جانان

ز نورس این غزلم را شنیده می آید