از لبم تا موج خیز ناله دریا بار شد
هر حبابش چون جرس هر موج موسیقار شد
سیل بودم دایم از پست و بلندم ناله بود
بحر گشتم جمله ناهموارها هموار شد
طره ی میگون تر سایی اسیر کرده است
طرفه دامی در رهم این آتشین زنار شد
عکس یاقوت لبش در شعله می پیچد مرا
پرتو این باده بر من ابر آتشبار شد
بس که دارد کوه تمکینش گران خاطر مرا
بیستون از سایه ی من بازمین هموار شد
شعله ی حسن تو شد تا پرتو افکن در دلم
لوح خاک از نقش پای من تجلی زار شد
می شود گوهر گران قیمت چو افزاید به وزن
هر که از تمکین سبکبار است بی مقدار شد
این رقم نقش است بر لوح جبین کوهسار
از بزرگان هر که بر خود چید ناهموار شد
نورس از انشای این رنگین غزل چون لعل یار
کلک اعجاز آفرینت باز گوهر بار شد