نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۰

شاخ گلم را میل اگر تکلیف گلزارش کند

گل رقص نکهت در چمن برطرف دستارش کند

نظاره ی جانان من در دست نبض جان من

هر دم دوا دردم دلم از چشم بیمارش کند

آیینه را هر صبحدم از عرض حسن محتشم

داغ صنم باغ ارم بی پرده رخسارش کند

خندد به روی گل اگر در گلشن باغ نظر

هر غنچه را درج گهر یاقوت شهوارش کند

از صید دل چشمی کند چون ناز اگر پهلو تهی

مژگان شکافد سینه و کاکل گرفتارش کند

از بس که دارد مدعا دل مستی چشم ترا

تا صبح حشر این باده کی از نشئه هشیارش کند

باد صبا استاد فن بلبل به دستان نغمه زن

تا خنده ی گل در چمن از خواب بیدارش کند

آسان نپنداری مرا دل می توان برداز ادا

چشمت نماید سحرها تا عشوه در کارش کند

تا بخیه ها از کار او در یک نفس افتد به رو

از سادگی دل ناله را محرم به اسرارش کند

شد این غزل با زیب و زین از شاه دین سلطان حسین

عرض ثنایش فرض عین اندیشه اقرارش کند

با طالع اسکندری دورش نماید چاکری

گر خصم او دارا شود اقبال بردارش کند

اقبال و جاهش کرده جا بر مسند دست دعا

منکر خورد زخم از قضا خصمی که انکارش کند

کس را چو گل از رنگ و بو منظور باشد آرزو

نورس به عزت کرده خو ناکس چرا خوارش کند