نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۸

مژگان تو گر عقده گشای دل من شد

لبریز گره کارم از آن میم دهد شد

آیینه ام از جوش گلت رشک چمن شد

از آ ب عقیقت مژه هم چشم یمن شد

بالید خط از طی شدن نامه ی زلفش

آن هم رقمی بهر پریشانی من شد

تا نام شهیدان به لب لعل تو ره یافت

بر پیکر ما رشته ی جان تار کفن شد

هر ذره چو از عکس تو گلزار تجلی است

هر برگ در این باغ صنم خانه ی من شد

از یاد خط و خال تو در چشم و دل ما

هر قطره ی خون نافه ی آهوی ختن شد

چون گوهر مقصود که در رشته کشد جان

پیکان خدنگ تو مرا جزء بدن شد

اینجاست که شد دایره از نقطه حصاری

بر سیب ذقن خال تو مهر لب من شد

از بس که بود منقلب احوال من از ضعف

تن جان شد و جانم ز کدورت همه تن شد

نورس عجب است این که فلک در ره همت

از سستی خود مانده زهمراهی من شد