محو آن دندان گهر را آب پندارد که برد
تشنه ی آن لب شکر را آب پندارد که برد
با بط می خویش را در عالم آب افکند
طفل بی پروا پدر را آب پندارد که برد
جان چکار آید مرا چون رفت جانان از نظر
مرغ بسمل بال و پر را آب پندارد که برد
چشم طوفان دیده را گوهر نیاید در نظر
کشتی ام موج خطر را آب پندارد که برد
سوختم نورس مرا با چشمه ی حیوان چکار
داغ دل خون جگر را آب پندارد که برد