نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۷

فلک را عقده های خاطرم از ناله وابندد

زسختی دانه ی من شیشه بر سنگ آسیا بندد

نمی دانم دل از راه خرد بر خود چرا بندد

به پیر عقل هر دم دختر رز شیشه ها بندد

اگر مستانه در گلزار سردم سایه اندازد

زشبنم شیشه هر دم لعل او بر غنچه ها بندد

ز زور باده ام مینا علاج کار خود بیند

می ام چون مومیایی در شکستن شیشه را بندد

نمی دانم چه درمینای مشرب گوهرش دارد

حباب بحر فکرم شیشه بر موج هوا بندد

اگر یک صبح چون عینک به هم چشمی برون آید

در گوش تو بر خورشید تابان شیشه ها بندد

می اقبال نورس جام عیشم تر نمی سازد

ز همت سایه من شیشه بر بال هما بندد