تا صبحدم به طرف چمن بی نقاب شد
شبنم چراغ انجمن آفتاب شد
تا لاله ی رخش به چمن بی نقاب شد
شبنم نگار شرم گل آفتاب شد
روشندلان زهمدمی هم مکدرند
آخر غبار خاطر آیینه آب شد
پاس نفس تو راست هوادار زندگی
از دم زدن شکسته اساس حباب شد
میگون لبی که در دلم آتش فکنده است
داغم که بی دماغ ز بوی کباب شد
گلی گل شکفت از می گلرنگ تا رسید
برقع گشودنش گل رفع حجاب شد
هر صبحدم به سرکشی خرج و دخل حسن
آیینه روزنامه ی آن آفتاب شد
از یاد زلف و روی تو ای رشک نوبهار
آهم چو شاخ سنبل و اشکم گلاب شد
افتاده عکس خال لبت در پیاله ام
آخر مرا دعای قدح مستجاب شد
تا شد محیط پرتو بدر تو صدر زین
گرداب نور حلقه ی چشم رکاب شد
تا شد غبار خط زبنا گوش او بلند
آیینه خانه ی دل نورس خراب شد