در چمن چون شبنم افشانی بر آن رخسار کرد
صبحدم سرو مرا از خواب گل بیدار کرد
آتشم در جان به گلشن خنده ی گل می زند
یوسفم دل را کباب از گرمی بازار کرد
نقش شد حرف ترحم بر عقیقش چون نگین
در دل جانان خراش ناله از بس کار کرد
آب و تاب شعله حسنی به عکس مدعا
گریه آتشبارم از دل ناله دریا بار کرد
آن که انشا کرده از دریای گل طوفان حسن
بلبلان را همچو کشتی غنچه منقار کرد
نشأه ی وصلش نصیب از دور گردی های ماست
از شکستن توبه می در جام استغفار کرد
خویش را چون دید گلچین از بهار وصل یار
رقص نکهت رنگ گل برطرف آن دستار کرد
می زند موج پری تالاب دیوانخانه ام
بلبل افکار مرا دیباچه ی گلزار کرد
بادل صد چاک شمشیر دو دم هرگز نکرد
آنچه در هر مطلبی با من لب اظهار کرد
نورس از پست و بلندش بسکه در دل عقده داشت
راه ناهموار دولت را به خود هموار کرد