مهیای نماز آن مه چو در مسجد درون آید
به رنگ سجده ی تیغ از رکوعش بوی خون آید
زخال نیلی لیلی نگاهی همچو نیلوفر
زمژگان موج سیلاب سرشکم نیلگون آید
سواد آب حیوان از خط ظلمت شود روشن
خط عمرست در چشمم چو زان لب خط برون آید
کنند از سنگ سودا همدمان لوح مزارم را
ز بس کز مشت خاک تربتم بوی جنون آید
به دست آرد دل فرهاد را از خودنمایی ها
اگر آیینه شیرین به سنگ بیستون آید
چو از بسیار گویی خفت هر عقل می سنجم
در این میزان کند کم قدر خود هر کس فزون آید
شمارد روز تا شب مردم چشم اختر اشکم
چها بر سر مرا از کوکب داغ جنون آید
به هم شد چون نوای شکوه از ناسازی جانان
به نالش در تنم رگها چو تار ارغنون آید
نمی دانم چه رنگین عشوه شیرین کرد در کارش
که بوی عشقی از هر پاره سنگ بیستون آید
جدا زآن گل چو بوی گل ته یک پیرهن باشم
دهم تن نورس این کوتاهی از بخت زبون آید