نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۲

داغ مرا چو یاد تو ناسور می کند

طوفان بی قراری دل شور می کند

بر زخم من که تشنه لب تیغ قاتل است

الماس کار مرهم کافور می کند

در هستی ام نهانی و محرومم از وصال

نزدیکی زیاد مرا دور می کند

در موج سلسبیل کشد دفتر گناه

هر کس که چاره ی من مخمور می کند

در دیده هر که سرمه ی وحدت کشیده است

او راد خود ترانه ی منصور می کند

تن زن که از غبار جفا چینی سپهر

خاک سیه به کاسه ی فغفور می کند

از نیش جان گزا فلک پرستاره

نورس خیال خانه ی زنبور می کند