زلف مشکین عقده اش هم دام دل هم دانه است
چشم خوش کیفیتش هم باده هم پیمانه است
هم ز داد او توانگر هم زبیدادش خراب
این دل صد چاک هم گنج است و هم ویرانه است
غفلت و آگاهی اینجا باده ی یک ساغرند
خلوت تنگ دلم هم کعبه هم بتخانه است
چون رم و آمیزش نظاره اش با چشم مست
یادش از شوخی به دل هم خویش و هم پیکانه است
بس که از گرد هوس پاک است و صد چاک از جفاست
دل به دست یار هم آیینه و هم شانه است
تا برافروزد شود چون برق گرم اضطراب
دل به بزم و صل هم شمع است و هم پروانه است
غفلت و اسباب غفلت مستی یک باده اند
اعتبارات جهان هم خواب و هم افسانه است
هر که نورس این غزل را می کند فکر جواب
می توانم گفت هم فرزانه هم دیوانه است