نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۹

زلف مشکین عقده اش هم دام دل هم دانه است

چشم خوش کیفیتش هم باده هم پیمانه است

هم ز داد او توانگر هم زبیدادش خراب

این دل صد چاک هم گنج است و هم ویرانه است

غفلت و آگاهی اینجا باده ی یک ساغرند

خلوت تنگ دلم هم کعبه هم بتخانه است

چون رم و آمیزش نظاره اش با چشم مست

یادش از شوخی به دل هم خویش و هم پیکانه است

بس که از گرد هوس پاک است و صد چاک از جفاست

دل به دست یار هم آیینه و هم شانه است

تا برافروزد شود چون برق گرم اضطراب

دل به بزم و صل هم شمع است و هم پروانه است

غفلت و اسباب غفلت مستی یک باده اند

اعتبارات جهان هم خواب و هم افسانه است

هر که نورس این غزل را می کند فکر جواب

می توانم گفت هم فرزانه هم دیوانه است