نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۵

جرات ما دور باش جوشن و مغفر نداشت

دولت ما منت بال هما بر سر نداشت

طایر ما بیضه ی افلاک زیر پرنداشت

این سمندر هیچ اقبالی به خاکستر نداشت

هر شرر کی رهزن پروانه ی همت شود

آنچه ما داریم در دل طور در مجمر نداشت

تشنه لب سر می کند راه بیابان فنا

هر که آب از چشمه ی تیغ شهادت برنداشت

جای خون اخگر زچاک سینه ام ریزد به خاک

مهر در دل یک شرر آن آتشین خنجر نداشت

ساختم فواره ی سیماب در چنگش سنان

جوهر تیغ آزمایی خصم بدگوهر نداشت

اشک می شوید ز رخسار دلم گرد ملال

هرگز این آیینه غیر از آب روشنگر نداشت

آن بهشتی رو که ما را تشنه ی دیدار کرد

آبروی خاک پایش چشمه ی کوثر نداشت

هر دو عالم شد خراب گردش آن چشم مست

این شراب فتنه دور چرخ در ساغر نداشت

نورس از دل تیر مژگانش سبک جولان گذشت

این چنین زخم جفا تیغ گران لنگر نداشت