نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۰

گر حسن شکر خنده مهیای نیاز است

آن خال بنا گوش جگر گوشه ی ناز است

هرچند که برق نگهت صبر گداز است

هر عشوه ی پنهان تو امید نواز است

درسایه ی گیرایی شاهین نگاهت

هرسایه ی مو بر تن من جنگل باز است

چون قصه ی امید به پایان نرسانم

چون روز قیامت شب زلف تو دراز است

صاحب رقم آه و سرشک است دل من

چون شمع که پروانه چی سوز و گداز است

شاهین نگاهت زده تا ناخن مژگان

چون پیکر ماهی جگرم سینه ی باز است

آن شوخ که عاشق کش و آیان چو نگاه است

مهری است که در اوج رسایی همه ناز است

آتش نفسان واقف اسرار نهانند

هر سینه ی افسرده کجا محرم راز است

در دایره ی فهم مقامات توکل

نه پرده افلاک مرا پرده ی ساز است

از سجده ی او خاک درت قبله نما شد

دلجویی نورس به تو واجب چو نماز است