بر گل زخم دلم چون غنچه خندیدن نداشت
تیغ خواباندن به جا چون گل به خود چیدن نداشت
روی لطف از آشنای مهر تابیدن نداشت
چون تویی منظور جان بر دل نچسبیدن نداشت
داشتم زان نرگس فتّان نگاهی چشم داشت
از تمنای دل من چشمپوشیدن نداشت
صد نمکدان در بغل هر قطرهی خوناب داشت
سنگدل بر روی چاک سینه خندیدن نداشت
غنچه کردنها لب مژگان ز شوخی پیشکش
دامن نظّاره را از ناز برچیدن نداشت
ای که خود را میشماری در دغل بازی فرید
بد قماری تا به این دستور ورزیدن نداشت
بازگشتن شرط راه است از طریق رهزنی
از ره همراهی ما باز گردیدن نداشت
چون نگاهت نقش پا ننشسته برگشتی ز راه
این بساط مردمی ناچیده بر چیدن نداشت
باید اندیشید چون فریاد خیزد از کمان
ناله ما گوشهگیران هیچ بشنیدن نداشت
مگذر از حق این قَدَر از حق چرا باید گذشت
راه حق همچون کف دست است لغزیدن نداشت
شرط میبندم به سر گر قصد دل فهمیدهای
مطلب سربستهی نورس نفهمیدن نداشت