خط شبیخون زن اطراف گلستانش نیست
سایهی خضر به سر چشمه حیوانش نیست
کیست کز مهر تو داغی به دل و جانش نیست
نامهای نیست که مهر تو به عنوانش نیست
جیب گل پاره نه تنها ز نگار کف توست
کیست کز دست تو چاکی به گریبانش نیست
از رگ جان نکند فرق خدنگ تو کسی
زان به دلها اثر زخم به پیکانش نیست
به خم طرهات افتاده سر و کار دلم
میزنم قطره در آن راه که پایانش نیست
ماند پیکان تو در خاک و مشبّک دلهاست
گوهری نیست که صددیده نگهبانش نیست
عقدهی مهر چرا در دل صبح است از او
پُر گِرِه خاطرم از کوی گریبانش نیست
شاهد داغ دلم را سند افتاده به دست
خال بر حاشیهی سیب زنخدانش نیست
چهرهپرداز غبار دل نورس ز صفاست
رقم خط به لب از خامهی ریحانش نیست