نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۹

رو کن به حق چه جویی دارالشفا شفا اوست

دردی که نیست آن را پیدا دوا، دوا اوست

قلبی است تیره مرآت بی‌سکّه‌ی تجلّی

نقد دلی که دارد حسن صفا صفا اوست

بی‌التفات نقاش کی نقش دلپذیر است

سیمای هر چه دارد حسن صفا صفا اوست

در ذره مهر پیداست بحر از گهر هویداست

هر جوهری که دارد نور و بها، بها اوست

بیند کسی که از بر خوانده ست درس بینش

در باغ آفرینش جوش نما نما اوست

در بحر ژرف هستی لنگر فکن به پستی

خود را مدان معلم بر ناخدا خدا اوست

گر چاک سینه‌ی ما چون موج از آن محیط است

مرهم به زخم آهم هر دم جدا جدا اوست

جز یار نیست مقصود ما را ز هر دو عالم

عشاق بی‌نوا را روز جزا جزا اوست

در سینه ناله چون نی بخشد نشان ز همدم

گوشی مده به هر صوت ای بینوا نوا اوست

نورس کجا کشد کس ناز نیازمندان

آن کو نمی‌کشد سر از ناز ناز ما اوست