تا عذارش نقش آن خطّ زمرّد رنگ بست
صفحه آیینهام از عکس طوطی رنگ بست
چون نگارستان سِحر از خامهی مژگان شوخ
بر هوا موج نگاهش صورت ارژنگ بست
هر سر مو بر تنم فوّارهی بوی گل است
سرو من چون دستهی گل تا کمر را تنگ بست
اشک طوفان مشربم جوش گرانی میزند
کوهسار از موج سیلابم کمر چون سنگ بست
نورسا تا کلک لامع عرصه پیما گشته است
بر زمین از نقش پایش صورت ارژنگ بست