نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۵۹

کرده تا چشم ترم انشاء ز مژگان ابر را

می‌کند در قطره شرم بحر پنهان ابر را

بی‌تفاوت می‌کند ریزش کف دریادلان

خار و گل در قسمت فیض است یکسان ابر را

تا سحاب دیده‌ی من جوش طوفان می‌زند

می‌نماید پرده‌های چشم حیران ابر را

دیده را این ماجرا از ابر روشن تر بُود

داده مژگان ترم تعلیم باران ابر را

در سحاب خطّ مشکین تا چو ماه آن چهره‌راست

مدّ آهم کرده رشک باغ ریحان ابر را

چون هوا گرد غبارم از خیال جلوه‌اش

می‌کند آئینه‌ی حُسن گلستان ابر را

آستین نورس چو بردارم ز چشم خون‌فشان

می‌دهم جولان خس بر روی طوفان ابر را