به مجلسها نظر کردیم اعیان و اهالی را
پر از نقش دَغَل دیدیم مسندهای خالی را
به محض ادّعا هر مطلبی ثابت نمیگردد
به نقض خویشتن شاهد مکن صاحب کمالی را
همین عشق است کز راز حقیقت پرده بردارد
به چشم عقل نتوان دید حُسن لایزالی را
زِ مهر دوست آتش هم نسازد سرد عاشق را
کجا آسان توان الزام داد از بحث غالی را
در انشای عدالت لفظ بیمعنی نمیباشد
بهشت نقد خرد تن بُوَد نیکو فعالی را
ز بس شد محو نقش آب و گل از لوح ترکیبم
گشایم چهره چون تمثال ابدان مثالی را
هلال ابرو از صبح جبینش دیده دانستم
که بر طاق بلندی جا دهد صاحب جمالی را
شبی صاحبفراشی را طبابت میتوان کردن
دوا از شربت وصل است هر شوریده حالی را
ندارد پَست فطرت غیر خواهش هیچ مرسولی
ز همّت باشد استغنا ملازم طبع عالی را
گدازد بر سر چینی کشان دیهیم فغفوری
زَر اندود از چه دوران میکند جام سُفالی را
تو را حُسن تفأل هادی راه است چون نورس
به هر حالی مده از کف عنان نیک فالی را