نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۸

از آن موی و میان بستم کمر افکار عالی را

رسانیدم به معراج ادا نازک خیالی را

چو خط از خال سر زد شمع داغش سوخت

شود روشن چراغ روز هندوی حوالی را

نیاید بی تو کیفیت به خواب ساغر نرگس

کجا بر سرکشم در باغ جام خشک و خالی را

به از زلف است دل را خانه‌های حلقه‌ی کاکل

هوا بهتر بود اکثر عمارات شمالی را

چو باران سرشک از رشحه‌ی خود داده دل هر دم

به هند زلف او عرض هوای بر شگالی را

من از هر مصرع قدّت به هر برخورد می‌خوانم

نبینی عاشق از برخوانده است اشعار عالی را

رشح میل چشم نرگس این باغ می‌گردد

به شبنم رو مده گل‌های تصویر نهالی را

نگاه چشم میگون تو دل در نشأه می‌پیچد

پیاپی ده به من جام شراب پرتکالی را

نگارش داده از لطفت بدن در پای کوبیها

نگار پای او تعبیر خواب نقش قالی را

مطیع امر نازِ توست هر جزیی ز اجزایم

رعیت می‌کشد در هر ولایت حکم والی را

مرا چون خرده‌ی گل جزء جزء از هم جدا گردد

چو می‌آرم به یاد خویش فصل خردسالی را

گهر سفتن به معنی نیست کار هر تُنُک‌فهمی

که مشقت نیست حدّ درک نورس این لئالی را