ز بس که آتش سودای او گداخت مرا
میان سوختگان عشق شعله ساخت مرا
چه شکر بخت کنم خانهی دل آبادان
که از شراب محبت خراب ساخت مرا
مگو تو را نشناسم چرا چه بیمهری است
غم تو درد تو داغ تو چون شناخت مرا
چها که میکند آن سنگدل به خانه زین
شکست و بست و برآشفت و خست و تاخت مرا
ز مهرهریزی نرّاد داغ دل نورس
غمش به شش در سوز و گداز باخت مرا