نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۶

نیست منظور نظر صهبای انگوری مرا

نشأه بهتر داد شفتالوی این نوری مرا

مرگ می‌سازد گوارا داغ مهجوری مرا

آب غربت می‌نشاند آتش دوری مرا

جنت از رضوان نمی‌خواهم به پاداش عمل

خوش نمی‌آید به چندین باب مزدوری مرا

سختی احوال من زین نرم رویان شد زیاد

شد نمک بر داغ مرهم‌های کافوری مرا

دست شاه‌اندازی‌ام را چون تهی دستی گرفت

ماند خالی کاسه‌ی پر کار فغفوری مرا

طعنه‌ی هر بی‌حجابی رخنه در کارم فکند

پرده در شد زخم‌های نیش زنبوری مرا

رده‌پوشی بیشتر غمّاز راز عشق را

دارد آن پیمان‌شکن رسوای مستوری مرا

چهره‌ی خود را به سیلی سرخ می‌دارد غمش

آنکه در خون می‌کشد هر دم ز مغروری مرا

از مداوای عزیزان بیشتر ماندم علیل

نورس افزون از طبیبان کشت رنجوری مرا