نگهداشت چون خط دم حسن را
حیا گل بود شبنم حسن را
سواد نظر کردم آن لعل لب
نگین دان منم خاتم حسن را
عرق بر گلش چون نشیند ز شرم
مسیحا بود مریم حسن را
ز چاه ذَقَن داده دل چشم آب
ببین چشمهی زمزم حسن را
از این رَم دلم نقش آرام بست
چه اُنسی است با جانِ رَم حسن را
به جان از ترازوی تیر نگاه
کشد زخم دل مرهم حسن را