کشید از کلک مژگان خط نگارم نقش باطل را
به این صیقل توان بی زنگ کرد آئینهی دل را
ز دام فتنهی این خاک دلگیر از سبک دستی
وانی کوه را برداشت گر برداشتی دل را
برای مشت خاک از عالم جان چشم پوشیدی
چرا گرد آوری کردی چو طفلان مُهره گِل را
نقاب روی احسان حُسن همت را عیان سازد
که ریزد ریزش بیپرده آب روی سایل را
کجا دیوار از آئینه روشندل تواند شد
ز آگاهی نصیبی نیست هرگز جان غافل را
نباشد حُسن معنی را چو دل آئینهپردازی
شکستی چون تو سنگین دل ز گل نشناختی دل را
به تن بردارم از انکار حاسد خشک مغزی را
به موج بحر، تن در میدهد پهلوی ساحل را
رَهَت منزل نماید منزل خود راه پنداری
ز گمراهی تو چون نشناختی از راه منزل را
ندارد حاجت تذهیب نورس نسخهی شعرت
به آرایش نباشد احتیاجی حسن کامل را