دایم ز حرف خویش زیان کردهایم ما
چون شمع تن فدای زبان کردهایم ما
گوهر شود چو قطره ز دریا جدا شود
خود را جدا ز خلق از آن کردهایم ما
تا دیده از غبار خطش توتیا گرفت
ادراک لطف جوهر جان کردهایم ما
تا درد پی برد به تن ناتوان ما
خود را به ناوک تو نشان کردهایم ما
از عین اشتیاق چو شبنم در آفتاب
خود را به جلوهی تو نهان کردهایم ما
ما را به هیچ کار ندادند اختیار
کاری که گفتهاند همان کردهایم ما
تا بر دلیل عقلی ملّا گذشتهایم
نورس یقین خویش گمان کردهایم ما