دل میمکد مداخل آن پشت پا مرا
باید به خون نشست ز دست حنا مرا
از شام خط گرفته شود صبح خاطرم
دل میبرد به خطّهی زلف دو تا مرا
خون شفق ز سایه من جوش میزند
پیچد چو لعل او به شکر خندهها مرا
تابیده پنجهی مژهاش را نظارهام
پیچیده دست دل نگه آشنا مرا
هر عضو او ز عضو دگر دل رباتر است
مانده است بیقراری دل جا به جا مرا
لعلت نظاره را رگ یاقوت کرده است
در خون کشد به موج تبسم چرا مرا
خال لبت امام صف بوسهی من است
باید چو کاکلت به تو کرد اقتدا مرا
دست تو چون کلید در باغ جنت است
قفل دل است عقدهی بند قبا مرا
خونم چو ریختی چه غم از روز بازخواست
داغ محبت تو بود خونبها مرا
نورس چهها میکشم از دست زهد خشک
در ناخنان کشیده نِیِ بوریا مرا