زهی پیمانهی صهبای شوقت کاسهی سرها
ز عکست چهره پرداز تجلّی می به ساغرها
نویسد تا حدیثی کلکم از خورشید رخسارت
شود خطّ شعاعی صفحهام را تار مسطرها
دماغ آشفته در بزم طرب بیسنبل زلفت
پریشان شد به مرگ طاقتم گیسوی مجمرها
دگر کیفیت چشم که ساقی شد در این محفل
که آمد همچو جام می به گردش کاسهی سرها
به دریا عکس یاقوت رُخش تا پرتو افکن شد
صدف را اشک حسرت گشت در دل آب گوهرها
اگر از وحشت دل نامهای افشا کند کلکم
رَم آهو پذیرد نقش بر بال کبوترها
نهان از چشم این ظاهرپرستان از دل آگاهی
به خاک افتادهتر از نقش پا میبینم افسرها
از آن آتش که دارد عشق او در سینهام نورس
پر پروانه شد بر شعلهاش بال سمندرها