نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۷

به رنگ خامه تا شق کرده‌ام در استخوان پیدا

سرا پا در سخن پیچم چو گردد همزبان پیدا

ز بس دارم نهان دود دل و داغش پس از مردن

چو کاوی مشت خاکم را شود هفت آسمان پیدا

ز نقل بوسه‌ی او در دهان خلق افتادم

دو لب چون خورد بر هم گشت چندین داستان پیدا

سرافرازی کجا سرمایه‌ی افتادگی دارد

که رنگ صدر می‌گردد ز روی آستان پیدا

مرا مانع ز مقصد رقص آه و رفتن دل شد

هجوم رهزن است اینجا ز گرد کاروان پیدا

گرفت از بس که بر دل تنگ، چون بیم

به یک لب خنده می‌گردد مرا راز نهان پیدا

خدنگش دلنشین‌تر از رگ جان در تنم باشد

نشان زخم پیکان نیست قطعاً زین نشان پیدا

ز بس کز حسرت آن لعل گوهر بار کاهیدم

بود چون شیرماهی جوهرم از استخوان پیدا

نقاب از چهره‌ی معنی لباس لفظ بردارد

که این آئینه را سازد همین آئینه‌دان پیدا

تنعّم دایم از اقبال مهمان میزبان دارد

ولی نعمت شود در خانه چون مهمان شود پیدا

زند آتش به خشک و تر جهان را آه نومیدی

که گرد فتنه است از دامن آخر زمان پیدا

ببین مژگان اشک افشان دو چشم تر که نوری را

ز بام کعبه‌ی دل نیست غیر از ناودان پیدا