نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۶

دل شب‌ها ز سودای تو سوزد داغ کوکب‌ها

تو هم از شعلهٔ آهی به دست آور دل شب‌ها

به مستی چون سهیل لعل آن مه بر فلک خندد

شرار آتش یاقوت می‌گردند کوکب‌ها

ز خاک راه او کز آب حیوان نقش پا دارد

لبالب از شراب زندگی شد جام مشرب‌ها

ندارد دیده‌ها گر آب مروارید نقصانی

چرا در موج خیز اختلاف افتاده مذهب‌ها

چو مژگان بختم از برگشتگی‌ها دیده‌ور گردد

دلم آیینهٔ اقبال سازد عکس مطلب‌ها

فروغی نیست با لفظی که بی‌جان باشد از معنی

ز شمع روح دارد پرتوی فانوس قالب‌ها

سخن گر شاهد حال سخنور می‌تواند شد

چرا قدرم نشد معلومِ این طفلان مکتب‌ها

بیا در غنچهٔ گلزارها نورس تماشا کن

که صد رنگین بهار آرزو، گل کرد از آن لب‌ها