نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۳

بفکند سایه از خط به سر آن عذار ما را

بود آفتاب گردان خط سبز یار ما را

چو شهاب آه مژگان زده بر ستاره پهلو

به فلک کشیده امشب دل داغدار ما را

همه دم ز چرخ نالان شب انتظار باشد

به طریق وقت و ساعت دل بی‌قرار ما را

مژه‌ها ز قطره‌ی خون به نظر کلاله بندند

که قماش حسنت آورده به روی کار ما را

ز همین خیال لرزان به تن ایستاده مور است

که ز خط لب تو زهری بکند به کار ما را

مژه‌ها ز خون حنایی چو گرفته‌‌اند در آب

ندهی ز دست امشب عبث ای نگار ما را

به دو نشئه‌ایم سر خوش چو از آن دو

که به یک نگه برآری کمر از خمار ما را

مژه را نشد در این شب به فسانه گرم سازیم

خط سبز یار باشد شب نو بهار ما را

ز ره صلاح قسمت به تو می‌کنیم واعظ

تو و خلد و پای طوبی، سر کوی یار ما را

به گذار امتحان‌ها همه دم چه می‌دمیدم

به محک زدی چو نورس تو هزار بار ما را