ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۴

گر باغ بهشت است و بت حور سرشتی

من دور تو گردم که سراپای بهشتی

در دین توام گر همه دین پرور دیری

در کیش توام گر همه ترسای کنشتی

ای کلک قضا طرفه سواد رقم صنع

از مشک بر آن صفحه رخسار نوشتی

ترسم کفنی هم نشود عاقبت ای دل

زآن تار وفایی که به عشق این همه رشتی

چندان که وفاداریت از یار جفابر

این است دلا حاصل آن تخم که کشتی

امروز برو خاک کف پای کسی باش

فرداست که در دست حریفی گل و خشتی

بی‌دوست بهشت ار روی از دور چنانی

گر دوست به دوزخ برد از اهل بهشتی

با خلق و ادب خوب‌ترین خلق خدا باش

خود عیب و هنر نیست نکورویی و زشتی

گه کوزه می کردی و گه خشت سر خم

ای خاک خرابات عجب پاک‌سرشتی

یا رب همه این مستی و عشق از دم ایجاد

سری‌ست که در سینه ساغر تو نوشتی