ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۰

نگارا حسن و خوبی‌ را تو در آفاق مشهوری

سزاوار است بالله گر به حسن خویش مغروری

در این عالم ندیدم آدمی با این دل‌آرایی

تو ای حور پری‌پیکر یقین از عالم نوری

تویی در پرده من بی‌چاره محرومم ز دیدارت

ولی شادم که از چشم بد اغیار مستوری

اگر نازی به عقل ای بی‌خبر از عشق معذوری

سفیدی از سیاهی فرق ندهد دیده‌ات کوری

به قید نخوت و کبر از ازل دانم گرفتاری

نگویم بیش از این عیبت برو ای شیخ معذوری

برو ناصح خدا را بگذر از پندم که می‌خواهم

تو را از دیده خود دور چندان کز دلم دوری

به حکم فتوی پیر مغان جام صبوحی زن

گر از رنج خمار باده دوشینه رنجوری

چه آهنگ است ای مطرب تو را زاین لعبت‌انگیزی

دریدی پرده عشاق و خود در پرده مستوری

شبی را در خرابات مغان رندانه می‌گشتم

خرد گفتا ادب منظور کن در ساحت طوری

دریغا از تو ای آفاق سیر صنع حق از تو

که خوش آیینه‌ صافی ولیکن در کف گوری

اگر رنج خمار آرد به شب‌ها مستیت ساغر

به جام می توان کردن سحرگه دفع مخموری