ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۹

ای چون رخت ندیده جهان ماه روشنی

چون آفتاب جان جهانی که بر تنی

در قید غم مشوشم ای حسن جلوه‌ای

افسرده است آتشم ای عشق دامنی

جان چون کند به جلوه جانان جاهلی

دل چون کند به دلبر فنان(فتان) پرفنی

ای دوست بر من آن چه پسندی تو از جفا

حاشا که دشمنی بپسندد به دشمنی

با صدق و راستی به جهان قد بلند دار

پیش از دمی کهی می‌کندت چرخ منحنی

محاجیت به خاک در می‌فروش به

ان کان حاجتا لک فال من الغنی

تا چند بار عقل کشم برق عشق کو

کز حاصلم نه خوشه گذارد نه خرمنی

آن طایرم که چون شوم آزاد از قفس

جز کنج بام عرش نخواهم نشیمنی

ساغر به کوی میکده رفتی برون میا

خوش یافتی ز حادثه دهر مأمنی