ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۸

جانب صحرا روی و خلق ز هر سو

روی تو بینند و من ملولم از آن رو

منع نشاید مرا ز دیدن رویت

دیده نبندد کسی ز صورت نیکو

صورت انسان کجا و این همه خوبی

حور پری‌پیکری و ماه ملک‌خو

نیست به گلزار چون تو گلبن نازی

بوی تو را از که یابم ای گل خوش‌بو

کرده جهانی خراب و داده به تاراج

نیم اشارت از آن دو گوشه ابرو

خال سیه نیست آن به کنج لب یار

در لب کوثر نشسته هندوی جادو

معجزه و سحر اگر ندیده‌ای اینک

نرگس جادو ببین و لعل سخن‌گو

عشق من و حسن او طفیل هم آمد

باقی ایجاد از طفیل من و او

گوی فلک را گرفته عشق به چوگان

قدرت و نیرو ببین و قوت بازو

کوی خرابات عشق کعبه دل‌هاست

جز دل عشاق نیست محرم آن کو

در صف رندان نشست صوفی صافی

سبحه به یک سو نهاد و خرقه به یک سو

موسم گل می بخواه و سایه سروی

در لب جویی به یاد قامت دلجو

سوخت دل ساغر از تطاول گردون

سینه سوزان کجاست آه سحر کو