زهی کمال رای تو جهان به زیر پای تو
رضای تو قضای حق قضای حق رضای تو
تویی که جان عالمی چه جان جهان جام همی
زهی صفا و خرمی به عالم از صفای تو
سزد که فخر هر زمان زمین کند بر آسمان
زهی شرافت مکان که اندر اوست جای تو
تویی که هر شب از فلک همیرساندت ملک
ندای انّنی معک به ذکر یا خدای تو
تو را سزد ز سروری به بنده مهرگستری
سزاست ذرهپروری بر آفتاب رای تو
من حقیر کیستم خود آگهی که چیستم
چه کردهام که نیستم به هیچ ره سزای تو
مکش به زاریم کنون به کام دشمنان دون
گرفتم این که شد فزون خطایم از عطای تو
مران به خواری از درم مکش به خاک و خون پرم
به آن سرا رود سرم نگردم از هوای تو
ببین به سویم از کرم که ماندهام اسیر غم
تو منعمی و محتشم منم کمین گدای تو
ز اشک و آه سرکشم میان آب و آتشم
تو را خوش است اگر خوشم قسم به خاک پای تو
فلک ز بخت پست من بود پی شکست من
چه کوته است دست من ز دامن رسای تو
مرا به جز تو هیچ کس نه جز تو از تو ملتمس
همین هوس مرا و بس تو دانی و خدای تو