قربان راه رفتن و طرز نگاه تو
ای شاهزاده جان من و خاکراه تو
خواهم پس از وفات شوم خاک راه تو
شاید به خاک راه تو افتاد نگاه تو
ای آفتاب جلوهگر از خاک راه تو
وز عرصه خیال برون جلوهگاه تو
عاشقکشند و مست و نظرباز و حیلهساز
فریاد از آن دو فتنهگر دلسیاه تو
تا کی ستیزه فلک و قرب مدعی
ای دل کجا شد آن همه تاثیر آه تو
ای پیر میفروش خدا را حمایتی
کز آسمان گریختهام در پناه تو
بر آستان میکده سر نه ز روی صدق
شاید که آسمان برباید کلاه تو
گر مقتضای عشق بود مستیت مترس
در هیچ نامه ثبت نگردد گناه تو
بر کس نظر نمیکنی اکنون ز فر و جاه
روزی بود که میرود این فر و جاه تو
ساغر پیاله گیر علی رغم مدعی
روز جزا علیست شفیع گناه تو