ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۲

چه مسجد است که مردم فتاده مست همه

فتاده‌اند چو مست از می الست همه

امام مسجد و منبر مرید واعظ و شیخ

به یک نگاه بتی داده دل ز دست همه

خبر برید به پیر مغان که در مسجد

ز جلوه صنمی گشته بت‌پرست همه

دهید مژده به می‌خوارگان که قاضی شهر

چه شیشه‌ها که ز بس مست شد شکست همه

دل رمیده جمعی ز دست برد قضا

تبار طره او گشته پای بست همه

طبیب گو سر خود گیر و راه چاره خود

که خلق در غم عشقش ز درد رست همه

به دیر و صومعه کس در به روی من نگشود

چه باب‌ها که به رویم زمانه بست همه

خوشم به حلقه رندان که در سماع و طرب

نوای عشق زند هوشیار و مست همه

صلای باده‌پرستی زنند ساغر را

ز دیر مغ‌بچگان جام می به دست همه