ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۰

دلا به میکده تا پای بر زمین زده‌ای

چه دست برد که بر چرخ چارمین زده‌ای

جمیل عالم جان است جبهه‌سای درت

به خاک درگه جانان مگر جبین زده‌ای

ز دیو برده تا خاتم سلیمانی

چه نقش‌های سعادت که بر نگین زده‌ای

ز عشق و مستی اگر توبه کرده‌ای به غلط

یقین به شمع شعور خود آستین زده‌ای

ز طرز بیهده دشمن‌نوازیت ای دوست

چه زخم‌هاست که بر این دل غمین زده‌ای

ز خط سبزه نوخیزیت ای بهشتی‌روی

قلم به صفحه اوصاف حور عین زده‌ای

بینم چو غمزه فتان آن دو نرگس مست

ز خیل غم‌زدگان راه عقل و دین زده‌ای

عنان‌گسسته ز هر سوی کاروان دل است

مگر تو شانه بر آن زلف عنبرین زده‌ای

ز دلبران ختن کرده‌ای نه غارت جان

هزار قافله دل از بتان چین زده‌ای

به ناوک مژه صید دلی‌ست کز هر سو

کمان کشیده به ابرو و از کمین زده‌ای

چه شعله‌هاست که امشب ز سوز دل ساغر

به غیر من فلک از آه آتشین زده‌ای